این چند روزه مطالب قبلی رو مرور کردم... دیدم که چه قدر تغییر کردم... چه قدر عوض شدم... اون دختر قدیم کو؟؟؟ کجاست؟؟؟ چه قدر از درون و بیرون عوض شده... چه قدر رشد کرده... چه قدر تلخی دیده و چه قدر آبدیده شده... اون زمان تو زندگیم نبودی... یه دختر امروزی... سرخوش و بی خیال... حقوقم رو اورت (overt) خرج می کردم... می خوردم و می پوشیدم و می گشتم... داشتم فکر می کردم که اگه اون زمان اومده بودی تو زندگیم نه من نگاهت می کردم و نه تو من رو تحویل می گرفتی... چه قدر با هم فاصله داشتیم... جدا اگه اون زمان من رو می دیدی چه نگاهی داشتی؟ چه طور قضاوتم می کردی؟ و من هم... اما خدا ما رو در یک زمان مناسب در مسیر هم قرار داد... یادته تو اون حال و هوای خراب اومدی تو زندگیم؟... ببخش اگه تحویلت نمی گرفتم... دست خودم نبود با مردا مشکل داشتم... می ترسیدم از شکست دوباره... می ترسیدم از اینکه غرورم رو به بازی بگیری مثل دیگران... می ترسیدم که دوباره خاکستر بشم...اما تو خیلی ماهرانه وارد شدی... هرچند که تو هم من رو شکستی و خاکسترم کردی... اما شکستنی که به تغییر پوسته م کمک کرد و رشدم رو سرعت بخشید... یادمه خیلی مقاومت می کردم تا بالاخره تونستی متقاعدم کنی و دلم رو بلرزونی... اما نه با دلبری و رفتارهای تکراری... کاملا متفاوت بودی... تو کمکم کردی تا یه بازبینی به زندگیم داشته باشم و قاموس زندگیم رو بازنویسی کنم... و حالا خوشحالم از جایگاهم در زندگی و خوشحالتر به خاطر حضور مهربانی چون تو...
خسته ام خسته تر از آن که فکرش را کنی... قرار بود در جواب نامه عاشقانه ات، عاشقانه ای بنویسم ... اما ببخش... من و واژه ها درگیریم... همدیگر را گم کرده ایم ... می دانی چرا؟... چون همسالانم پر زدند و رفتند... می دانی از کی؟ ... از وقتی که حقشان را خواستند و رایشان را ... از وقتی دردشان آمد که فهمیدند تمام داشته هایشان به سخره گرفته شد ... جوابشان را هم که خوب می دانی چگونه دادند ...
حال باز هم هوای عاشقانه هایم را داری؟ ... آخر چگونه؟ ... وقتی مریم را بر سر خاک ندا بردم تا برای لحظه ای مرگ پدر را فراموش کند می دانی چه حالی داشتم؟ ... وقتی به مادرش که بر سر خاک عزیزش دعا می خواند تا آرام شود و آرام کند سلام کردم و تسلیت گفتم می دانی چه حالی داشتم؟ ... وقتی در گوش مریم می خواندم که :"پدرت عمر خود را کرد و رفت اما ندا چه؟" می دانی چه حالی داشتم؟ ... وقتی نامردی با لباس شخصی از کنارمان گذشت و حکم کرد که: "متفرق شوید" می دانی چه حالی داشتم؟ ... آیا ندا "لیلا"ی کسی نبود؟ ... آیا مجنونی طلب عاشقانه ای از او نداشت؟ ... آیا باز هم از من عاشقانه می خواهی؟ ... آیا او در فکر آینده ای روشن نبود؟ ... آیا مادرش که اکنون صبورانه بر مزارش می نشیند و دعا می خواند برایش آرزوها نداشت؟ ...
اصلا چرا ندا؟ محسن را بگویم ... می دانی وقتی شنیدم با جسدش در زندان چه کردند چه حالی داشتم؟ ... می دانی وقتی که نوباوه بی ناموس در مورد وضعیت پیکر محسن آن گونه رذیلانه سخن گفت و چهره کثیفش را بیش از پیش نشان داد چه حالی داشتم؟ ... سهراب را چه می گویی؟ ...
عزیزکم می دانم که حال این روزهای تو هم خراب است ... می دانم که هر دومان چون مارهای زخم خورده ایم ... می دانم که آسمان این شهر بر سرمان سنگینی می کند ... پس عزیزکم عاشقانه خواستن دیگر چرا؟ ...
فقط می توانم بگویم حالم خوب نیست... اصلا خوب نیست... از شنبه شب خواب درستی نداشتم و حسابی کلافه ام... از دست دادن هموطنانم در شرایطی که تنها هدف ساکت کردنشان بود آنهم بی گناه بی گناه... چه می کشند پدر و مادرانی که جرات نمی کنند حتی سراغ جگر گوشه هایشان را بگیرند ... وای خدای من چه می شود بر ما؟؟؟ خدا رحمت کند مادر بزرگم را که می گفت: روزی ظلم اینها چشمه خورشید را هم کور خواهد کرد... آنها که رفتند و راحت شدند... خدا به خانواده هاشان صبر دهد و ظلم را نابود کند که پایداری ندارد...
خيلي از دست خودم ناراحت بودم... به خاطر خطايي كه هر زمان با يادآوريش حداقل پيش وجدان خودم شرمنده ميشم و خودم رو خوار ميبينم و گناهكار... ديروز عصر هم دوباره اون حال اومد به سراغم و تونست گرد غم رو بدجوري به دلم بپاشه... تا شب حال خودم رو نميفهميدم تا اينكه ياد حرف عزيزي افتادم كه از دعاي عرفه و ويژگيهاش ميگفت... از اينكه چه قدر معني در اين دعا نهفته و چه قدر شيواست... ديشب براي اولين بار رفتم سمت اين دعا... اين دعا به گوشم خورده بود اما با توجه همراه نبود... ديشب شايد به سراغش رفتم چون دنبال آرامش ميگشتم... يا شايد ميخواستم بهونهاي بتراشم براي باريدن...
قبلا براي رسيدن به آرامش راههاي ديگهاي رو انتخاب ميكردم... راههايي مثل رفتن به كوه، سينما، موسيقي يا خريد... اما اخيرا متوجه شده بودم درسته كه همه اون راهها ميتونن براي زماني، مناسب باشن اما بهترين نيستن... بعد از مدتي بهترين راه رو در رسيدن به آرامش درون ديدم و زماني فكر ميكردم اين آرامش، مي تونه از راه حرف زدن با يك انسان محرم، ميسر بشه... و به تازگي فهميدم كه اون يك نفر هم بهتره زميني نباشه چون هر چند كه انسانِ شريف و مومني محسوب بشه اما باز هم يك بنده مثل خودمه و اين بنده ممكنه هر از گاهي خواسته يا ناخواسته گوشه چشمي برام بياد و همين كافيه براي ريختن... حالا به اينجا رسيدم كه اگه اون يه نفرِ انتخابيم، كسي باشه كه من رو آفريده و از دل و نيت و حتي نفس كشيدنم آگاهه، اونوقته كه ميتونم يه دل سير براش حرف بزنم... بدون ذرهاي ترس و نگراني بابت اينكه مِنتي برام داشته باشه يا اينكه در موردم، حتي پيش خودش به قضاوت بشينه... تازه اصلا نياز به بيان هم ندارم چون خودش ميدونه درونم چه خبره و اگه بيان مي كنم فقط براي يادآوري خودمه و اينكه يه كم سبك بشم همين...
اِلهى اِلى مَنْ تَكِلُنى اِلى قَريبٍ فَيَقْطَعُنى اَمْ اِلى بَعيدٍ فَيَتَجَهَّمُنى اَمْ
خـدايا به كه واگذارم مى كنى؟ آيا به خويشاوندى كه از من ببرد يا بيگانه اى كه مرا از خود دور كند يا به كسانى كه
اِلَى الْمُسْتَضْعَفينَ لى وَاَنْتَ رَبّى وَمَليكُ اَمْرى اَشْكُو اِلَيْكَ غُرْبَتى
خوارم شمرند؟ و تويى پروردگار من و زمامدار كار من، بهسوى تو شكايت آرم از غربت خود
****
اَنـَا يا اِلهىَ الْمُعْتَرِفُ بِذُنُوبى فَاغْفِرْها لى اَنـَا الَّذى
من اى معبودم كسى هستم كه به گناهانم اعتراف دارم پس آنها را بيامرز و اين منم كه
اَسَاْتُ اَنـَاالَّذى اَخْطَاْتُ اَنـَاالَّذى هَمَمْتُ اَنـَاالَّذى جَهِلْتُ اَنـَاالَّذى
بد كردم، اين منم كه خطا كردم، اين منم كه (به بدى ) همت گماشتم، اين منم كه نادانى كردم اين منم كه
غَفَلْتُ اَنـَا الَّذى سَهَوْتُ اَنـَا الَّذِى اعْتَمَدْتُ اَنـَا الَّذى تَعَمَّدْتُ اَنـَا
غفلت ورزيدم، اين منم كه فراموش كردم، اين منم كه (به غير يا به خود) اعتماد كردم، اين منم
الَّذى وَعَدْتُ وَاَنـَاالَّذى اَخْلَفْتُ اَنـَاالَّذى نَكَثْتُ اَنـَا الَّذى اَقْرَرْتُ اَنـَا
كـه (بـه كـاربـد) تـعمّد كردم، اين منم كه وعده دادم واين منم كه خلف وعده كردم، اين منم كه پيمان شكنى كردم، اين منم كه به بدى اقراركردم
****
اِلـهى اَمَرْتَنى فَعَصَيْتُكَ وَنَهَيْتَنى فَارْتَكَبْتُ نَهْيَكَ فَاَصْبَحْتُ لا ذا
خـدايـا بـه من دستور دادى و من نافرمانى كردم و نهى فرمودى ولى من نهى تو را مرتكب شدم و اكنون به حالى افتاده ام كه
بَر آءَةٍ لى فَاَعْتَذِرَُ وَلاذا قُوَّةٍ فَاَنْتَصِرَُ فَبِاءَىِّ شَىْءٍ اَسْتَقْبِلُكَ يا
نـه وسـيـله تبرئهاى دارم كه پوزش خواهم و نه نيرويى دارم كه بدان يارى گيرم پس به چه وسيله با تو روبهرو شوم
مَوْلاىَ اَبِسَمْعى اَمْ بِبَصَرى اَمْ بِلِسانى اَمْ بِيَدى اَمْ بِرِجْلى اَلـَيْسَ
اى مولاى من آيا به گوشم يا به چشمم يا به زبانم يا به دستم يا به پايم؟ آيا
كُلُّها نِعَمَكَ عِندى وَبِكُلِّها عَصَيْتُكَ يا مَوْلاىَ فَلَكَ الْحُجَّةُ وَالسَّبيلُ عَلَىَّ
همه اينها نعمتهاى تو نيست كه در پيش من بود و با همه آنها تو را معصيت كردم؟ اى مولاى من پس تو حجت و راه مؤاخذه بر من را دارى
****
فَها اَنـَا ذا يا اِلـهى بَيْنَ يَدَيْكَ يا سَيِّدى
اينك خدايا اين منم كه در پيشگاهت ايستاده ام آقاى من
خاضِعٌ ذَليلٌ حَصيرٌ حَقيرٌ لا ذُو بَر آئَةٍ فَاَعْتَذِرَُ وَلا ذُو قُوَّةٍ فَاَنْتَصِرَُ
بـا حـال خـضوع و خوارى و درماندگى و كوچكى، نه وسيله تبرئهجويى دارم كه پوزش طلبم و نه نيرويى كه يارى جويم
وَلا حُجَّةٍ فَاَحْتَجَُّ بِها وَلا قائِلٌ لَمْ اَجْتَرِحْ وَلَمْ اَعْمَلْ سُوَّءاً وَما عَسَى
و نـه حـجـت و بـرهانى كه بدان چنگ زنم و نه مى توانم بگويم كه گناه نكرده ام و كجا مىتواند انكار؟ فرضا كه انكار كنم
الْجُحُودَ وَلَوْ جَحَدْتُ يا مَوْلاىَ يَنْفَعُنى كَيْفَ وَاَنّى ذلِكَ وَجَوارِحى
اى مولاى من! سودم بخشد؟ چگونه و كجا؟ تمام اعضاى من
كُلُّها شاهِدَةٌ عَلَىَّ بِما قَدْ عَمِلْتُ وَعَلِمْتُ يَقيناً غَيْرَ ذى شَكٍّ اَنَّكَ
گواهند بر من به آنچه انجام داده و به يقين مى دانم و هيچگونه شك و ترديدى ندارم كه تو از كارهاى بزرگ، از من
سآئِلى مِنْ عَظايِمِ الاُْمُورِ وَاَنَّكَ الْحَكَمُ الْعَدْلُ الَّذى لا تَجُورُ
پرسش خواهى كرد و تويى آن داور عادلى كه ستم نكند
****
وَفى نَفْسى فَذَلِّلْنى وَفى اَعْيُنِ النّاسِ فَعَظِّمْنى وَمِنْ شَرِّ الْجِنِّ
در پيش خود خوارم كن و در چشم مردم بزرگم كن و از شر جن
وَبِذُنُوبى فَلا تَفْضَحْنى وَبِسَريرَتى فَلا تُخْزِنى
و انس به سلامتم دار و به گناهان، رسوايم مكن و به انديشه هاى باطلم سرافكنده ام مكن
****
بگذريم ... اينا بخشايي بودن از دعاي عرفه... ديشب با خوندن اين دعا به اين نتيجه رسيدم كه همين دردِ يادآوريِ خطا هم ميتونه با همه تلخيش يه نعمت و رحمت باشه از سمت خدا... و بي شك دوستم داشته كه چنين دردي رو بهم داده... هر چند كه به خاطرش از سمت كسي تحقير بشم... حتما پشت اين درد هم حكمتي هست...
داشتن یه روز تعطیل بعد از یه روز کاری پرتنش نعمت بزرگیه... و نعمت بزرگتر اینه که وقت داری صبح تا ۹ بخوابی و بعد هم فرصت داری یه کم فکر کنی... با خودت خلوت کنی... به تصمیمات بزرگی که گرفتی و داری می گیری فکر کنی... بالا و پایینشون کنی... حلاجیشون کنی اما... اما امان از وقتی که یه کم شک تو وجودت رخنه کنه و نتونی حلش کنی... و نتونی درست به دیگری منتقلش کنی که از چی نگرانی... و نتونی بگی که با توجه به شناختی که از خودت داری می دونی که یه سری نکات ریزه میزه و کوچیک قادرند تو یکی رو از پا دربیارند و به اصطلاح خودمون کم بیاری... واقعا هم شاید از دید دیگران و به عقل، ریز و مسخره بیان اما تو مطمئنی که می تونن به پیکره زندگیت آسیب جدی بزنن... بابا آخه زندگی که شوخی نیست... اگه تا حالا فقط باید با اعضای خانواده خودت که تازه از یک ریشه هم هستین سر و کله می زدی حالا خانواده یه نفر دیگه هم اضافه شدن که تازه اونها هم از یه فرهنگ و ریشه دیگه هستن... اینجاست که اگه اون سیاسته نباشه قافیه رو باختی و... نه نه!!!... صبر کن... چرا از قضیه پرت شدم؟ ... اول باید خودمون رو چفت کنیم... خانوادهامون پیشکش...
راستی امروز قطعه ای زیبا از فریدون مشیری توی ذهنم نشست که براتون می نویسم:
ماه، مانند دختری عاشق
سر به دامان آسمان دارد
چشم او گرم گوهر افشانی ست
در دل شب، ستاره می بارد
گوییا درد دوری خورشید
ماه را نیمه شب می آزارد
آه! او هم چون من گرفتار است؟
مدتیه می خوام بنویسم و ذهنم جسته و گریخته میره سراغ یه سری موضوع اما در نهایت نمی تونم جمع بندی کنم... دلم می خواست از حال و هوای متفاوت محرم امسال بنویسم اما نشد ... خواستم از حال و هوای کارم بنویسم اما نشد ... خواستم از روزگار عاشقیم بنویسم بازم نشد ... خواستم از دوستانم بنویسم بازم نشد ... یعنی در مورد همشون نوشتم اما خب نیمه رها شدن و چیزی ثبت نشد ...وای که چه قدر فعل منفی به کار بردم ... مثلا دارم روی خودم کار می کنم که پوسته قدیمی رو بشکافم و یه رشدی بکنم ... خوب که فکر می کنم دلیل اینکه نتونستم درست و درمون یه مطلب بنویسم رو در عدم تمرکزم روی این موضوعات می بینم... می دونی چرا؟ آخه این روزا توی کار جدیدم با دنیایی زیبا و نو آشنا شدم که همه تمرکزم روی اون معطوف شده ... یه دنیای دلچسب که اگه بتونم میزان کمی از دانسته های جدیدم رو هم در زندگیم پیاده کنم مطمئنا به آرامشی بزرگ خواهم رسید، هر چند که این روزا هم آرامش، قرین زندگیم شده ... در بخشی از آموزه های جدیدم متوجه شدم که درد میاد ... اتفاق ناگوار میاد ... مهم اینه که بتونم بپذیرم که الان درد اومده ... الان اون اتفاق تلخ افتاده ... و بعد باید بپذیرم که در عمل انجام شده قرار گرفتم ... وقتی تونستم بپذیرم، آرامش میاد به سراغم ... و وقتی آروم شدم قادر خواهم بود تمرکز کنم ... وقتی هم که تمرکز کنم و به اصطلاح خودم رو جمع و جور کنم، به قدرت می رسم ... و اینجاست که قادر خواهم بود به خواسته هام برسم ... یکی یکی و قدم به قدم ... سعی می کنمم توی پست های بعدی از درسای جدیدم بنویسم ...
این هم ویژه ویژه برای یک نفر
:
چشمات برام اقیانوسیه به عمق آسمون ... همین جا بایست ... همین جا بمون ... حرف که می زنی آسمون شاد میشه و انگار من رو به آغوش می کشه ...دلتنگ توام ... راست می گم دلم تنگ شده ... بیا... بی خبر و مثل رگبار بهار که تا چشم به هم می زنی لایه ای از شبنم رو روی پوستت می شونه ... بیا... از راه برس ... بی خبر و آروم ... بذار برای همیشه مهمون چشمخونه زیبای تو باشم ... و تو میزبانی مهربان برای میهمانی مشتاق ...
دوباره بوی اسفند... دوباره در و دیوارهای سیاه پوش... و دوباره سینه هایی پر سوز... دوباره محرم و حال و هوای خاصش... دوباره لباس های سیاه و چشم های خیس... دوباره سلام ... سلامی به استواری غیر قابل تصور عاشورایی ها ... سلامی به آن گام های استوار... و سلامی به دست های بر سینه ... سلامی به سینه های چاک و علم و کتل و چلچراغ ... و سلام به سرهایی که به سوی آسمان بلند می شوند و شانه هایی که آرام نمی گیرند...
همه این روزها را خوب می شناسیم ... این روزها نه اشک ها در چشمان عده ای دوام می آورد و نه حرف ها بر زبانشان ... عده ای هم تنها از این روزها لباسی سیاه را می شناسند... لباسی که در شام غریبانش چون شمع هایی که برای این مصیبت می گریند و بر زمین می ریزند، از تنشان فرو می ریزد و تا سال دیگر به فراموشی سپرده می شود... و عده ای هم این ایام را با غذایی و روضه ای و شاید اشکی بشناسند و ذره ای نگران وظیفه شان در برابر آن حادثه نباشند ... نمی دانم من در کجای این صحنه ایستاده ام؟!؟! اما خوب می دانم که من هم وظیفه ام را گم کرده ام و بسیار نمی دانم ...
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
اینجا برای عشق شروعی مجدد است
هر جا دلی شکست به اینجا بیاورید
اینجا بهشت، شهر خدا،مشهد مقدس است

از وقتی گفتی که راه افتادی به سمت تهران دارم لحظه شماری می کنم تا زودتر ببینمت و برام از سفرت بگی و حال و هواش... آخه از وقتی رفتی مشهد حال و هوام شد حال و هوای اردیبهشت امسال... عجب روزایی بودن ... سخت سخت ... سخت و تلخ ... مخصوصا روز آخر وقتی برای نماز مغرب و عشا رفتم توی صحن طلا و گوشیم زنگ خورد ... اصلا نفهمیدم چه طور نماز رو تموم کردم ... اون لحظه زیر پام رو خالی دیدم ... خالی خالی ... مدام حرف نعیمه توی گوشم زنگ می زد که : دختر خوب تو یه کم زود اعتماد نمی کنی؟ و من در جوابش گفته بودم: شاید دوستم اما فکر نمی کنم ... آخ که چه قدر تو اون لحظه نیاز به حضورش داشتم ... چه قدر دلم یه شونه می خواست تا بی دریغ سرهام رو روش بذارم و دردهای هفت ماه گذشته رو براش بگم و زار بزنم ... بعد از نماز رفتم یه کنار روبروی گنبد نشستم و یه دل سیر درد دل کردم ... هیچ وقت این طور نشکسته بودم ... هیچ وقت این طور نباریده بودم ... اونجا بود که حس کردم خاکستر شدم ... خاکستری که یه باد کوچیک می تونه به هر سمتی ببرش... خاکستری که سرنوشتش هزار پاره شدنه و نیستی ... با این افکار بیشتر می باریدم و آب می شدم ... تا اینکه با صدای دوباره گوشی به خودم اومدم و فهمیدم یه ساعتی هست که تو یه عالم دیگه هستم و خودم رو جمع و جور کردم ... راه افتادم به سمت مامان و زندایی که منتظرم بودن تا بریم خرید ... اون شب اونها هیچی ازم نپرسیدن اما همه نگاهشون سوال بود ... چرا که هیچ وقت من رو که خنده از روی لبام نمی رفت این طور منقلب ندیده بودن ... و من غرق در سکوتی که ناشی از درد بود ... یه درد عمیق ... دردی که ناگزیر بودم به تنهایی تحملش کنم و لام تا کام برای هیچ کدوم از عزیزانم نگم تا خدای نکرده آرامش اونها هم به هم نخوره ...
بگذریم ... اون روزای تلخ و سخت گذشت ... و الان فقط یادشون تو ذهنم باقی مونده ... تنها چیزی که می دونم اینه که کسی اون روز شکستنم رو دید و شاهد بود که چه بی رحمانه تحقیر شدم ... و دید که در اون روزای طوفانی هیچ پناهی روی این زمین خاکی نداشتم ... و او کسی نبود جز صاحب همون گنبد طلا ... همون کسی که تو رفتی به پا بوسش ...
زیارتت قبول عزیزکم
تا حالا چه قدر از لرزيدن دل شنيدي؟ حتما در اين مورد شنيدي و شايد شعراي زيادي در اين باره خونده باشي... مي دوني كه دختر كم تجربه اي نيستم ... اما مي خوام يه اعتراف كنم ... امروز وقتي تو قاب ورودي دفتر ديدمت بي اختيار دلم لرزيد ... نه اينكه فكر كني مي خوام خودم رو برات شيرين كنم يا لوس نه!!! چون هميشه فكر مي كردم كه لرزيدن دل رو يا حتي تهي شدن در يك لحظه رو تجربه كردم ... اما به جرات مي گم كه امروز يه تجربه متفاوت از اين حس رو زندگي كردم ... حسي كه خيلي شيرين بود و گرم ...
وقتي رفتي خاطرات و آدماي گذشته براي لحظاتي مهمون ذهنم شدن ... البته اين بار نمي دونم چرا با همه تلخيا و گزندگياشون ناراحت كه نشدم هيچ حتي لبخندي هم روي لبم نشست ... لبخندي كه حاكي از يه شادي بود ... شادي از اين بابت كه چه قدر خداي مهربون دوستم داشت كه توي اون بحران دستم رو محكم گرفت ... محكم محكم ... و چه قدر دوستم داشت كه نخواست كاري دست خودم بدم ... چه قدر دوستم داشت كه خواست باشم و رسالتم رو زندگي كنم ... و چه قدر دوستم داشت كه وسايل آرامشم رو فراهم كرد ... آرامشي عميق و غير قابل وصف ...
راستي امروز ياد يه نوشته زيبا هم افتادم كه البته باز هم اين ذهن كم حافظه ياري نمي كنه تا اسم نويسنده اون رو به خاطر بيارم ... ولش كن اصلا اسم نويسنده چه اهميت داره ... مهم نقش نوشته ها هستن كه آدم ها رو تكون مي دن و هر از گاهي تو ذهن آدم زنده مي شن ... نوشته اين بود:
"چه حقيرند مردماني كه نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده دوست نداشتن... نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن... با اين حال مدام شعرهاي عاشقانه مي خوانند..."
برف ها كم كم آب مي شود
و دعاي هر كسي
رفته رفته توي راه
مستجاب مي شود
امروز روز اول كار جدید رو متفاوت از هميشه تجربه كردم و شيريني اين تجربه دليلي نداشت جز وجود گرم و شيرين تو مهدي خوبم
نمي دوني بوي گلايي كه امروز برام آوردي چه فضايي برام ساخته
و البته نگاه شيطنت بار همكاران جديد با بوي گلا حسابي مستم كرده![]()
اين يادداشت تنها يه بهونه است براي تشكر از همه مهربونيا و شعورت
*شعر: عرفان نظر آهاري